خرید بک لینک
نوزده ساله میشم؛ با همون موهای کوتاه و پذیرش بخشهای بیشتری از وجودم، از زندگی. با همون چشمها با برگهای زرد و نیلی و بنفش؛عطرهای زرد و آبی و کبود. نوزده ساله میشم و به خودم میگم: فوت کن شمعها رو

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 16:52

داشت میرفت و من از بالکن بارونیِ چرمش رو میدیدم. داشت میرفت و دلم خالی شده بود، انگار با خودش زندگی رو کَند و گذاشت توو جیبِ سمت چپ لباسش و نگفت خداحافظ؛ حتی برنگشت نگاه کنه. صدای بسته شدن در حیاط

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 16:52

گذر زمان همه را دلتنگ روزهای دبیرستان کرد، ولی دونفر را برای همیشه همانجا جا گذاشت. من، و تو! نوشته بودی :" من بهترین دوستام رو سر پیچ گم کردم." دلم میخواست بپرسم کدام پیچ؟ کدام گم کردن؟ ما که هنوز هم

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 16:52

باید در عصر دیگری دوستت میداشتم؛ در آن روزها که فروغ مینوشت: نگاه کن که غم، درون دیدهام، چگونه قطره قطره آب میشود.و من بالا را نگاه میکردم و آرام پلک میزدم که غم نداشتنات از چشمهایم نچکد. بای

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 16:52

دیشب سید محمد مرکبیان پستی را منتشر کرد و نوشته بود : تصویر آدمها در سرم تکه تکه شدهاند ؛ من آنها را در خودم از دست دادهام.

به نوشتهاش فکر میکنم و ... چقدر خوب نوشته!

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 16:52

یک روز از همین روزهای پیش رو، کولهپشتی ام را برمیدارم و بدون هیچ حرفی از کلاس بیرون میزنم؛ آن روزی که این اتفاق بیفتد یعنی دیگر خیلی بریدهام از خودم، از آدمها.اندوههای زیادی تلنبار شده.اشکهای زی

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 16:52

داشتم فکر میکردم قبولی من در شهری دور از خانوادهام ، هر چه که برایم نداشته باشد ، یک چیز را خوب به من فهماند؛ اینکه چقدر دوستشان دارم. یاد گرفتم که کنارشان باشم و همه لحظات را نگاهشان کنم. یاد گرفتم

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 16:52

از دیشب سردرد شدیدی گرفتهام؛ سردردی مزمن، عذاب آور، سردردی که به چشم هایم می زند، به دندان هایم، به تمام بدنم، به احساساتم؛ آدمی نبوده ام که از این مدل سردردهای شدید داشته باشم، آدمی شده ام که سردرده

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 16:52

یک نفر آمده و برایم نوشته است: بزرگ شدن ات از نوشته هایت پیداست.واضح و روشن داری بزرگ و بزرگ و بزرگتر می شوی. راستش هیچ حسی ندارم،نمیدانم باید خوشحال باشم که بزرگ می شوم یا ناراحت.نمیدانم باید از اینک

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 16:52

سه ترم گذشت.

تصویرها در سرم متلاشی میشوند.

زمان از دست ام رفته.

احساسات عجیبی دارم و خودم را هیچ جوره نمیشناسم.

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: دوشنبه 8 بهمن 1397 ساعت: 16:52

صفحه بندی